تبليغاتX
 سخن عشق
 

نامه چارلی چاپلین به دخترش

تا حالا نامه چارلی چاپلین به دخترش را خواندید؟

فکر می کنم قشنگ ترین و دلسوزانه ترین نوع نامه، نامه  ایست که پدری برای دخترش می نویسد.

این نامه را بخوانید ! ...

دخترم جرالدین !   گاه و بی گاه با مترو و اتوبوس شهر را بگرد .مردم را نگاه کن .زنان بیوه کودکان 

یتیم را بشناس و دست کم روزی یک بار بگو : من هم از آنها هستم . تو واقعا یکی از آنها هستی

نه بیشتر.

وقتی به مرحله ای رسیدی که خود را برتر از تماشاگران خویش بدانی، همان لحظه تاتر را ترک کن.

دخترم ! دل به زر و زیور مبند . بزرگترین الماس جهان آفتاب است که خوشبختانه برل گردن همه

می درخشد .

اما اگر روزی دل به مردی آفتاب گونه بستی  با او یکدل باش...

دخترم ! هیچ کس و هیچ چیز دیگر را در این جهان نمی توان یافت که شایسته آن باشد که دختری

ناخن پای خود را به خاطر آن عریان کند....

برهنگی بیماری عصر ماست . به گمان من، تن تو باید مال کسی باشد که روحش را برای تو عریان کرده است .

با این پیام نامه ام را به پایان می رسانم انسان باش.پاکدل و یکدل باش.

منبع:http://nicedancetogod.mihanblog.com


 

نوشته شده توسط علی در شنبه بیست و سوم خرداد 1388 ساعت 18:48 موضوع | لینک ثابت


امشب هوای دلم چه بارانیست


 

نوشته شده توسط علی در جمعه هشتم خرداد 1388 ساعت 1:47 موضوع | لینک ثابت


غزه

خدایا ببین که چطور بنی اسرائیلی هایی که سر از تن پیامبرات جدا کردن حالا به جون پیروان پیغمر آخر زمانت افتادن.

مگه این بچه چه کار کرده بوده کهباید بش شلیک بشه؟

 


 

نوشته شده توسط علی در یکشنبه بیست و نهم دی 1387 ساعت 14:29 موضوع | لینک ثابت


پارسال

یادته پارسال همین موقع کجا بودی؟ حافظت خوب کار نمی کنه؟ پارسال این موقع چه کار می کردی؟ چه شکلی بودی؟چه  تیپی بودی؟ به چی فکر می کردی؟ تو چه دنیایی بودی؟ پیش کی بودی؟ حالاببین کی بودی؟ خوب ما الان کی هستیم؟ آیا دوست نداشتیم که اون آدم پارسالی باشیم؟ بهتر شدیم یا بدتر؟؟؟؟ یه کم فکر کنیم!!


 

نوشته شده توسط علی در پنجشنبه پنجم دی 1387 ساعت 23:47 موضوع | لینک ثابت


چراغ قرمز

حتما تا حالا زیاد شده که پشت چراغ قرمز  مونده باشید و شمارنده اونو نگاه کرده باشین. اگه یه کم به راننده ها نگاه کرده باشید می بینید که شمارنده تا به عدد ده می رسه همه آماده میشن به سه که میرسه حتی بعضی از چهار راه هم رد می شن.

ولی چرا ما آدما دلمون می خوات که پشت چراغ قرمز زندگی بمونیم و تکون نخوریم، چرا وقتی شمارش معکوس زندگیمون به سه میرسه ترس همه بدنمون رو می لرزونه؟ چرا نه تنها عجله ای برای رفتن نداریم بلکه می خوایم دنده عقب بگیریم و فرار کنیم.

شاید می ترسیم چون نمی دونیم اون طرف این چراغ قرمز چیه؟ شاید باور نداریم که دنیا دیگه ای هم هست؟

یا شاید چون می دونیم که دنیا دیگه ای هست و حساب و کتابی در کاره می ترسیم؟ توی این دنیا مشقامونو نمی نویسیم و اون طرف ...

بیایم طوری باشیم که از سبزی چراغ لذت ببریم

 


 

نوشته شده توسط علی در پنجشنبه سی ام آبان 1387 ساعت 19:17 موضوع | لینک ثابت


شیطان پرست!!!!!!

دوستان عزیز امشب وبلاگی رو دیدم که به نظرم شما هم باید ببینید.

دوستان هیچ فکر کردیم که داریم به کجا میریم؟

اطرافمون کیا هستن؟

وحشتناکه

http://www.rafighe6.blogfa.com/


 

نوشته شده توسط علی در جمعه بیست و چهارم آبان 1387 ساعت 21:40 موضوع | لینک ثابت


چشم زیبا

یک چشم قشنگیای منظره رو می بینه یک چشم کثیفیه پنجره رو

این تویی که تصمیم می گیری چی ببینی!

امیدوارم همیشه قشنگ ببینی. حتی از پشت یک پنجره کثیف

همیشه چشم زیبا داشته باشید.

 

تصاویر منظره


 

نوشته شده توسط علی در جمعه هفدهم آبان 1387 ساعت 22:32 موضوع | لینک ثابت


شرمندگی دوباره

سلام

با عرض معذرت از شما دوستان عزیز به خاطر بی معرفتیم.

راستش توی یه قضیه افتادم. دانشگاه قبول شدم ولی نظام وظیفه به من اجازه رفتن به دانشگاه رو نداد(این خودش یه قضیه پر ماجراس)خلاصه من دفترچم رو فرستادم تا برم سربازی وقتی جوابش اومد دیدم که اعزامم افتاده ماه ۶ سال آینده.خلاصه دوباره رفتم نظام وظیفه و شانسی تونستم نامه معافیت برای دانشگاه رو بگیرم و با شانس خیلی بیشتر توی دانشگاه ثبتنام کردم و امروز هم رفتم سره اولین کلاس.

دانشگاه کرج قبول شدم.برای رفتن باید تا ایستگاه گلشهر برم. راهش دوره ولی چاره ای نیست

این دلیل بی معرفتی من بود که البته اصلا دلیل خوبی نیست.

برای همتون آرزوی موفقیت می کنم از تک تک شما به خاطر لطفی که به من داشتید ممنونم.

موفق و پاک و پیروز و سربلند باشید.


 

نوشته شده توسط علی در جمعه هفدهم آبان 1387 ساعت 22:20 موضوع | لینک ثابت


لبخند خدا

تا حالا شده لبخند خدا رو ببینی؟؟؟

حتما شده. بعضی وقتا که یه کار خوبی می کنی و توی دلت حس می کنی که کسی داره به تو لبخند میزنه، اون لبخند، لبخند خداست.

می دونی لبخند خدارو چه وقتایی میشه با چشم دید؟؟

وقتی که دل کسی رو شاد می کنی می تونی لبخند خدا رو توی چهرش ببینی. وقتی که به فردی کمک می کنی می تونی لبخند خدا رو ببینی. وقتی که با شکلک درآوردن سعی می کنی که بچه کوچیکی رو که داره گریه می کنه بخندونی می تونی لبخند خدا رو از پس خندهاش ببینی. وقتی که با محبت به پدر و مادرت نگاه می کنی می تونی لبخند خدا رو ببینی. وقتی که با عشق به همسرت محبت می کنی می تونی لبخند خدا رو ببینی. توی این وقتاست که خدا به اینکه تو رو آفریده افتخار می کنه و لذت می بره.

می تونی یه نوع از لبخند خدا رو توی این لینک ببینی

http://louzi.ir/clip/labkhand-khoda


 

نوشته شده توسط علی در پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387 ساعت 18:15 موضوع | لینک ثابت


نمیه شعبان

چند روز دیگه تولد امام زمانه.همیشه دوست داشتم که زودتر ظهور کنن و بتونم ببینمشون.تا اینکه یه شب به خودم گفتم تو مگه کاری جز گناه و نافرمانی انجام دادی؟؟؟تو مگر کاری هم جز ناراحت کردن دل اون حضرت انجام دادی؟؟؟؟اصلا اگه الان امام زمان رو جلو چشمات ببینی روت میشه بهشون نگاه کنی؟؟؟؟

وقتی این سوالات رو از خودم پرسیدم و یه نگاهی به خودم و کارایی که انجام دادم انداختم دیدم که بار گناهام  آنقر سنگین هست که نمی تونم سرمو بالا بگیرم.دیدم که فقط اسم پیرو روم هست، من چه جور پیرویی هستم که هرکاری که دوست دارم می کنم. هر خطایی رو انجام میدم و با این خطاهام فقط قلب اون حضرت رو آزار میدم.

آقا جان می دونم و می دونی که آدم خوبی نیستم، می دونم که خیلی دلتون رو به درد آوردم، می دونم که شما همیشه از خدا می خواید که من رو ببخشه ولی من دوباره گناه می کنم. می دونم که نمک نشناسم.می دونم که توی روزهای شاد شما رو با انجام گناهانم به تلخی کشیدم.آره می دونم.... می دونم نامردم.

ولی ... ولی چه کنم که ته ته دل سیاهم دوستون دارم.چه کنم که که جز شما کسی رو ندارم، چه کنم که توی تنهاییم شما همدم من هستید.چه کنم که وقتی اسمتون میاد دلم میلرزه. آقا جان گرچه بچه ی خوبی نیستم ولی چه کنم که مهرتون به دلمه، چه کنم که ...

بالاخره آقا جان هرچه قدر که من بدم در عوض شما خیلی خوبید.

آقا جان پشا پیش تولدتون مبارک

آقا جون فقط ازتون یه چیزی می خوام و اون هم اینکه هوای همه جوونا رو داشته باشید، مخصوصا اون کسی که توی اون غروب جمعه با قلب دلتنگش دل منو لرزوند و منو بیدار کرد.آقا جون خاطرش برام عزیزه،خاطرش رو عزیز نگه دار.

التماس دعا

 


 

نوشته شده توسط علی در پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387 ساعت 21:48 موضوع | لینک ثابت


سو’ تقاهم

سلام

بعضی ها دچار سوء تفاهم شدند. اون دختر کسی نیست جز دختر دائیم که چندین سال هم از من بزرگتره و قرار نیست کسی به پای کسه دیگه ای پیر بشه.ایشون به من لطف کردن و منو از حالی که توش بودم بیرون کشیده و هیچ چیزی بین ما نیست.


 

نوشته شده توسط علی در شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387 ساعت 23:16 موضوع | لینک ثابت


تقدیم به خواهرم

چند روزی هست که خدا به من یه خواهر داده.نه یه خواهر کوچولوی نازنازی، نه! یه خواهر بزرگ با یه قلب بزرگ. یه قلب بزرگ و مهربون که هرچی ازش بگم بازم کمه. اون کمکم کرد و مسیر زندگی رو برام روشن کرد. من بهش مدیونم و تا عمر دارم لطفی که در حق من کرد رو فراموش نمی کنم. با وجود فاصله ای در حدود 900 کلیلومتر ولی خیلی به من نزدیک هست و از همین جا با وجود این فاصله زیاد دستش رو می بوسم. دست خواهری مهربان و خوش قلب و پرستاری دلسوز و نمونه.

خدا رو به خاطر این نعمتی که به من داده شکر می کنم.

 


 

نوشته شده توسط علی در دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387 ساعت 15:11 موضوع | لینک ثابت


خداوندا...

خدایا، خداوندا توی تمام سختیا کنارم بودی ولی من تو رو ندیدم. توی خواب مراقبم بودی، توی بیداری کنارم بودی، خدایا تا کی می خوای بدی منو با خوبی خودت جواب بدی؟؟؟ تا کی؟؟؟ تا کی رحمتت روی سرم باشه و من قدر تو رو ندونم؟؟؟ تا کی می خوای موقع گناه کردنم نزاری که زمین دهم باز کنه و منو نابود کنه؟؟تا کی می خوای نزاری آسمون روی سرم خراب بشه و به اونا بگی دست نگه دارید این بنده منه؟؟ تا کی می خوای منتظر روزی باشی تا من آدم بشم؟؟؟

خدایا تا حالا چند دفه بم فرصت دادی؟؟ اگه خدا نبودی می گفتم که تعدادش از دستت در رفته. خدایا آخرین دفعه که از عشقت لبریز شدم کی بود؟؟ خدایا اگه من فقط یه لحظه جای تو بودم، فقط یه لحظه، نمی گذاشتم که حتی یه آدم هم روی زمین زنده بمونه. خدایا تو چه صبری داری.واقعا که خدایی فقط شایسته تو هست و بس.

خداوندا همیشه کنارم بودی.

عزیزا همیشه منو عزیز قرار دادی.

لطیفا همیشه من رو در آغوش پر محبتت نگه داشتی.

صبورا همیشه دربرابر نافرمانی من صبر کردی.

رحیما همیشه به بنده ضعیف خودت رحم کردی.

خبیرا همیشه از کارهای من آگاه بودی و خبر داشتی ولی نکذاشتی تا کسی بفهمه.

اَنیسا همیشه و همه جا تنها تو مونس من بودی.

حکیما همیشه بنا به حکمتت منو در میسری قرار دادی که شاید در ظاهر سخت باشه و ناهموار ولی برام بهترین بوده.

غفورا همیشه منو بخشیدی. الان هم ازت می خوام، خواهش می کنم، التماست می کنم که سرنوشت من رو هر طور که می خوای، تلخ یا شیرین، سخت یا آسون، وصل یا جدا، شاد یا غمگین طوری هدایت کن آخرش که میام پیشت مجبور نباشم دستای خالیمو پشتم مخفی کنم و از ناراحتی خون گریه کنم و ...

 

به رحمانیتت امید دارم ای مهربانترین مهربان ها

 


 

نوشته شده توسط علی در سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387 ساعت 18:27 موضوع | لینک ثابت


سلام

سلام سلام سلام.


 

نوشته شده توسط علی در سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387 ساعت 17:53 موضوع | لینک ثابت


سلام

عید همگی مبارک.


 

نوشته شده توسط علی در چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386 ساعت 23:33 موضوع | لینک ثابت


سلام

می دونم که چند ماه بود که نیومدم  ولی به نظراتم سر میزدم.از همه اون کسایی که به هر شکل یاد من بودن ممنونم.منت سرم گذاشتید..

یه شعری پیدا کردم که به درد محرم می خوره.می دونم یه کم دیره ولی خوندنش هیچ ضرری نداره.

به هرحال همه چیز رو به بزرگی خودتون ببخشید.

امدوارم که بتونم دوباره چراغ این وبلاگ رو روشن کنم

-------------

خواب دیدم

خواب اینکه مرده ام

خواب دیدم خسته و افسرده ام

روی من خروارها از خاک بود

وای قبر من چه وحشتناک بود

تا میان گور رفتم دل گرفت

قبر کن سنگ لهد را گل گرفت

بالشته زیر سرم از سنگ بود

غرق وحشت سوت و کور و تنگ بود

ناله می کردم ولی بود کن جواب

تشنه بودم تشنه یک جورعه آب

خسته بودم هیچ کس یارم نشد

زان میان یک تن خریدارم نشد

هرکه آمد پیش حرفی راند و رفت

سوره حمدی برایم خواند و رفت

نه شفیقی نه رفیقی نه کسی

ترس بود و وحشت و دلواپسی

آمدند از را دو ملک

تیره شد در پیش چشمانم فلک

یک ملک گفتا بگو نام تو چیست؟

آن یکی فریاد زد رب تو کیست؟

ای گنه کار سیه دل، بسته پر

نام اربابان خود یک یک ببر

در میان عمر خود کن جستو جو

کارهای نیک و زشتت را بگو

گفت: بنده عمر خود کردی تباه

نامه اعمال تو گشته سیاه

ما که ماموران حقِ داوریم

اینک تو را سوی جهنم می بریم

دیگر آنجا عضر خواهی دیر بود

دست و پایم بسته در زنجیر بود

ناامید از هرکجا دل فَکار

می کشیدندم به خفت سوی نار

ناگهان الطاف حق آغاز شد

از جنان درهای رحمت باز شد

مردی آمد از تبار آسمان

نور پیشانیش فوق کهکشان

چشمهایش زندگانی می سرود

درد را از قلب آدم میزدود

صورتش خورشید بود و غرق نور

جام چشمتنش پر از شرب طَهور

بین دستش کائِنات و ممکنات

لب که نه سرچشمه آب حیات

بر سرش دستار سبزی بسته بود

بر دلم مهرش عجب بنشسته بود

در قُدوم آن نگار محجبین

از جلال حضرت عشق آفرین

دو ملک سر را به زیر انداختند

بال خود را فرش راحش ساختند

غرق حیرت داشتند این زمزمه

آمده اینجا حسین فاطمه

صاحب روز قیامت آمده

گویا بهر شفاعت آمده

سوی من آمد مرا شرمنده کرد

مهربانانه به رویم خنده کرد

گفت: آزادش کنید این بنده را

خانه آبادش کنید این بنده را

این که اینجا این چنین تنها شده

کام او با تربت من وا شده

مادرم او را به عشقم زاده است

گریه کرده بعد شیرش داده است

بارها بر من محبت کرده است

سینه اش را وقف حیئت کرده است

این که می بینید در شور است و شِیر

ذکر لالاییش بوده یا حسین

با ادب در مجلس ما مینشست

سینه چاک آل زهرا بوده است

چای ریز مجلس ما بوده است

خیش را در سوز عشقم آب کرد

عکس من را بر دل خود قاب کرد

اسم من راز و نیازش بوده است

خاک من مهر نمازش بوده است

پرچم من را به دوشش می کشید

پا برهنه در عزایم می دوید

اقتدا بر خواهرم زینب نمود

گاه میشد صورتش بَهرم کبود

تا که دنیا بوده

از من دم زده

او غذای روضه ام را هم زده

اینکه در پیش شما گردیده بد

جسم و جانش بوی روضه می دهد

نذر عباسم به تن کرده کفن

روزه تاسوعا شده سقای من

گریه کرده چون برای اکبرم

با خود او را نزد زهرا میبرم

هرچه باشد او برایم بنده است

او بسوزد صاحبش شرمنده است

او بسوزد صاحبش شرمنده است

در مرامم نیست او تنها شود

باعث خوشحالی اَعدا شود

در قیامت عطر و بویش می دهم

پیش مردم آبرویش میدهم

به روز سرنوشت

میشود همسایه من در بهشت

آری، هرکه پابسته من است

نامه اعمال او دست من است

 

 

ashoura

 

 


 

نوشته شده توسط علی در چهارشنبه هفدهم بهمن 1386 ساعت 15:40 موضوع | لینک ثابت


خداوند بی نهایت است

خداوند بي‌نهايت است و لامكان و بي زمان؛ اما به قدر فهم تو كوچك مي‌شود
و به قدر نياز تو فرود مي‌آيد، و به قدر آرزوي تو گسترده مي‌شود، و به قدر ايمان تو كارگشا مي‌شود، و به قدر نخ پير زنان دوزنده باريك مي‌شود، و به قدر دل اميدواران گرم مي‌شود... پــدر مي‌شود يتيمان را و مادر. برادر مي‌شود محتاجان برادري را. همسر مي‌شود بي همسر ماندگان را. طفل مي‌شود عقيمان را. اميد مي‌شود نااميدان را. راه مي‌شود گم‌گشتگان را. نور مي‌شود در تاريكي ماندگان را. شمشير مي‌شود رزمندگان را. عصا مي‌شود پيران را. عشق مي‌شود محتاجانِ به عشق را...
خداوند همه چيز مي‌شود همه كس را. به شرط اعتقاد؛ به شرط پاكي دل؛ به شرط طهارت روح؛
به شرط پرهيز از معامله با ابليس.
بشوييد قلب‌هايتان را از هر احساس ناروا!
و مغزهايتان را از هر انديشه خلاف،
و زبان‌هايتان را از هر گفتار ِناپاك،
و دست‌هايتان را از هر آلودگي در بازار...
و بپرهيزيد از ناجوانمردي‌ها، ناراستي‌ها، نامردمي‌ها!
چنين كنيد تا ببينيد كه خداوند، چگونه بر سفره‌ي شما، با كاسه‌يي خوراك و تكه‌اي نان مي‌نشيند و بر بند تاب، با كودكانتان تاب مي‌خورد، و در دكان شما كفه‌هاي ترازويتان را ميزان مي‌كند و "در كوچه‌هاي خلوت شب با شما آواز مي‌خواند"...
مگر از زندگي چه مي‌خواهيد،

كه در خدايي خدا يافت نمي‌شود، كه به شيطان پناه مي‌بريد؟
كه در عشق يافت نمي‌شود، كه به نفرت پناه مي‌بريد؟
كه در سلامت يافت نمي‌شود كه به خلاف پناه مي‌بريد؟

قلب‌هايتان را از حقارت كينه تهي كنيدو با عظمت عشق پر كنيد.
زيرا كه عشق چون عقاب است. بالا مي‌پرد و دور... بي اعتنا به حقيران ِ در روح.
كينه چون لاشخور و كركس است. كوتاه مي‌پرد و سنگين. جز مردار به هيچ چيز نمي‌انديشد.
بـراي عاشق، ناب ترين، شور است و زندگي و نشاط.
براي لاشخور،خوبترين،جسدي ست متلاشي ...


 

نوشته شده توسط علی در شنبه بیست و ششم خرداد 1386 ساعت 12:25 موضوع | لینک ثابت


علی شمارو به دیدن این وبلاگ دعوت میکنه

سلام به همگی.شرمنده شما هستم که نمی تونم زود به زود بیام.خیلی ببخشید که دیر به وبلاگتون سر میزنم.خیلی ببخشید.می دونم که بی معرفت شدم ولی بزارید من این کنکورو بدم بعد دوباره میام.

می خوام آپ کنم ولی هنوز مطلبم آماده نیست با این که تو ذهنم نوشتم ولی وقت تایپشو ندارم.

ولی کلی از حرفام تو این وبلاگ هست.وقتی خوندم خیلی روم اثر گذاشت.امیدوارم که به درد شما هم بخوره.اگه خوشتون اومد می تونید به سایر دویستانتونم بگید یا یه تبلیغ کوچولو براش بکنید.ممنون از این همه لطفی که به من دارید و برام نظر میزارید.

به امید روزیس که پسره۶۶ دوباره کارشو شروع کنه و بتونه به بعضیا کمک کنه و چند مولکول انرژیه مثبت بده.."شوخی کردما ناراحت نشید."

http://shaparak82.blogfa.com

امیدوارم که صاحب وبلاگ از دستم دلگیر نشه.


 

نوشته شده توسط علی در جمعه چهارم خرداد 1386 ساعت 1:28 موضوع | لینک ثابت


علم بهتر است یا ثروت

اول بايد به خاطر دير اومدنم ازتون عذر خواهي كنم.دارم براي كنكور كارشناسي مي خونم خيلي وقت ندارم بيامو آپ كنم.

همه ما توي دبستان يه انشا نوشتيم به نام "علم بهتر است يا ثروت". به نظر شما كدومش بهتره؟

به نظر من تا پول نداشته باشي هيچ كاري نمي توني بكني.نمي توني بري با مدرك تحصيليت نون بخري.بايد پول داشته باشي تا بتوني زندگي كني و زندگي بسازي.ميگن پول چرك كف دسته ولي همه دنبال جم كردن اين چرك هستن.صبح تا شب كار مي كنن و مي دون تا بتونن چرك بيشتري جم كنن.همرچي بيشترداشته باشي بيشتري كثيف ميشي بيشتري توي مردابش فرو ميري.بايد به اندازه داشت به اون اندازه كه زندگيه خوبي داشته باشي. ولي انسان راضي نيست به اين چيزا براش زندگيه خوب معنايي جز اين نداره كه فقط پول پول پول.هرچي بيشتر بهتر.هركاري مي خواي بكني پول مي خوان.موقع گرفتن پول و عمل اسمش پوله ولي موقع دادن و حرف زدن چرك كف دستو پاست.

اما علم. تا علم نداشته باشي چركه كمي مي توني جمع كني و زندگيه سختي داري.نمي توي با پول براي خودت عزت و احترام بخري.البته اين چيزا به خود فرد بستگي داره. اگه آدم خوبي باشه بدون پول و مقام همه مي خوانش و بهش احترام ميزارن.ولي اگه مي خواي توي جامعه به جايي برسي و بتوني پول خوب و حلال كسب كني بايد علم هم داشته باشي. براي اينكه آينده خوبي داشته باشي بايد بتوني بايد چند سالي سختيه علمو بكشي تا بتوني آينده خوبي برايس خودت و خانواده جديدت درست كني.

پس هم علم لازمه هم پول.يا هر دو يا يكيش يا هيچ كدوم.شما كدومو انتخاب مي كنيد؟

 


 

نوشته شده توسط علی در پنجشنبه بیستم اردیبهشت 1386 ساعت 12:15 موضوع | لینک ثابت


بریم یه جایی...

بریم یه جایی که فقط منو تو باشیمو دعا

یه جایی اندازه ما نور و هوا

یه جایی که غم نباشه فرصتمون کم نباشه

نفس درش سم نباشه نفرتی از هم نباشه

لقمه نون حلال و پاک

سبزهای گلدونو خاک

گل به باغ

حوض و چمن

خدا و عشقو تو و من

دوای دردا ناله نیست دردا باید درمون بشن

جوونه پیر شدن بسه

پیرا باید جوون بشن

بریم یه جایی که دیگه بی کسو عاجز نمیریم

دیگه برای گفتن عشق هم مجوز نگیریم

بالا بریم دوغ باشه

پایین بیایم ماست باشه

قصه عشق بی هوس اونجا دیگه راست باشه

نبینی کسی که بی کسه

کلاغه به خونش برسه

عشقو بگن به بچه ها

تو درس و مشق و مدرسه

بریم یه جایی که فقط منو تو باشیمو دعا

یه جایی اندازه ما نور و هوا

یه جایی که غم نباشه فرصتمون کم نباشه

نفس درش سم نباشه نفرتی از هم نباشه

لقمه نون حلال و پاک

سبزهای گلدونو خاک

گل به باغ

حوض و چمن

خدا و عشقو تو و من

 

 

 


 

نوشته شده توسط علی در دوشنبه دهم اردیبهشت 1386 ساعت 11:48 موضوع | لینک ثابت


قالب وبلاگ
آمارگیری سایت
امکانات
This page is hosted by XM.COM - Free Web Hosting